دشواری خنده بود و
پنجره های مسدود
ــ شکلی که هر لحظه ابری و مه گرفته است ــ
در بوسه هايی شرقی تر از قونيه
سبز و سکوت اين زفاف را
باله برقص/ صوفيانه / بربط زن
که راه راه ابريشمی پيراهنت را
از دوردست های چين و ماچين
تا پنبه رشته های البرز
از کفم ربوده اند
در کفم صاعقه بود
رعدی که امکان تماشا را
باران گرفته بود
تمام حضور و رنگين کمان سياه شد
مگر دلالت اين خواب ها
حرفی از کبوتران آشتی باشد
چکامه ای برای چاه زنخدان شما/ يا ليموهای ترش افتاده باغچه تان
وقتی قاصدک از دوش گلم افتاد
گهواره جنبان بهانه های خوشبختی شدم
و «مرگ» نام دختری شد
که بی اجازه ، باغ و بهار برويم گشود
«روئينه تنی
که راز مرگش
اندوه عشق و غم تنهايی بود»*
در آن قاب کهنه تنهاست
حضوری که شست و شو را فرياد می کند
در اين دقائق حيران شماست
و ترانه خوان غربت خويش
با درود به معشوق های رفته
امضاء.
* شاملو
مطلب زیرا از نوشته های چند سال پیش من است که بنا داشتم در روز بزرگداشت حافظ آن را در وبلاگ بیاورم اما به سبب برخی دشواری ها و پیشامدها اینک با تأخير آن را به همسایگان مجازی ام پیشکش می کنم ؛
حافظِ راز
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
ای دريغا رازداران ياد باد
بيستم مهر ماه ، روز بزرگداشت خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي است . همين جمله را كه تمام مي كنم حرف شاملوي بزرگ به ذهنم متبادر مي شود كه : « از حافظ نبايد تجليل كرد ، از حافظ فقط بايد خجالت كشيد.» پس اين متن گزارشِ دريافت و شناختی است از حافظ پيرامونِ معمای انديشه و رفتار او.