تبليغاتX
آذرمـــــهــــــر

 

سالی که اينگونه آغاز شد؛

 

زشتی شدم فروشی

کوچه های بی شرم شب را

تا به يک اشاره چشم

شيوه ديگر کنم

و شيون که ؛

«چه عاشق است که فرياد دردناکش نيست»

دلم بی چراغ است و

خيالم بی پرنده

چقدر گربه های جان

           «نواله ناگزير را گردن کج می کنند!؟»

سقوطی ابدی است؛

صبحانه بی نان داغ و

پنجره به منظره ی سنگ

که جز رجم و فلسطين يادآوری نمی کند

اندوه زمستان است و تفاله های درد

که در کشاله ران به امتداد لذت نمی رساند

من هيچ بوسه ای را نبوسيده ام

و هميشه از سر تقصيرها پريده ام

با بال های بی پرندگی

سهم آسمانم را نپرسيده ام

و به آسودگی عصر حاضر

غمی به غم های اين خفتگان چند

                                 افزوده ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:21 توسط احسان بزرگی |

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط احسان بزرگی |