سالی که اينگونه آغاز شد؛
زشتی شدم فروشی
کوچه های بی شرم شب را
تا به يک اشاره چشم
شيوه ديگر کنم
و شيون که ؛
«چه عاشق است که فرياد دردناکش نيست»
دلم بی چراغ است و
خيالم بی پرنده
چقدر گربه های جان
«نواله ناگزير را گردن کج می کنند!؟»
سقوطی ابدی است؛
صبحانه بی نان داغ و
پنجره به منظره ی سنگ
که جز رجم و فلسطين يادآوری نمی کند
اندوه زمستان است و تفاله های درد
که در کشاله ران به امتداد لذت نمی رساند
من هيچ بوسه ای را نبوسيده ام
و هميشه از سر تقصيرها پريده ام
با بال های بی پرندگی
سهم آسمانم را نپرسيده ام
و به آسودگی عصر حاضر
غمی به غم های اين خفتگان چند
افزوده ام.
سال نو مبارک
