گاهی وقت ها دلتنگی های بی شمارِ زندگی ، آدم رو به گوشه های تلخ و بی امید پرت می کند و این حکایتِ گاه و بی گاه زندگی من است. سرشار از ملال و بی حوصلگی گاه یک نظر بی نظربازی اینگونه سرخوشم می کند :
ليس کمثله عشق تو
ليس کمثله خاطر خسته ی من
که از رجم بوسه ها و نوازش ها
جانی به سلامتی و تباهی در خانه ی خمار دارم
در بی دستاری الحاد
شيخ بی شهود شرابم
بنده ی در به دری های قفا و قضای تو
تو يعنی هو
که عشق منی ـ يا هو! ـ
که پا پتی در تو می دوم تا مغرب تا مشرق
ـ خداوند مشرق ها و مغرب ها ـ
و زمين سرگيجه به دور خود/ به دور خورشيد/ به دور تو
کروی شده است
اللهم اعطنی نشان تو/ وفای تو/ جفای تو
همه ی تو در يک شب بارانی
که طوفانی با تو
باد و باران جهان شويم
«ياهو»ی من!